تبليغاتX
حرفهای ناتمام


























حرفهای ناتمام

!دلم رمیده ی لولی وشیست شور انگیز

 

خیلی وقت است با تو خلوت نکرده ام!

یادت هست ؟ چه شبها به گفتگو، در آغوش آرامت، آرزوهایم را، روزگارم را!

هر صبح به امید آخر شب بیدار میشدم، وقتی که من بودم و تو و دیوان حافظ و قرآن!

چه ساعتهای بی نظیری بود برایم.کجایی؟ چه میکنی؟ نمیدانم عشقم ،معنایی دارد برایت یا نه؟

آنقدر آزارت داده ام، آنقدر..........!

آه .....محبوب من ، شرمسارم!

امشب که برایت حافظ را گشودم :

زیبایی محبوب ، به غایت ، اما شاید ....

این سخن حافظ ؛همیشه همراه ؛ همه  چیزیست که در قلبم......

مهربانم ......

 

 

 

یا باسط الیدین بالعطیه

شنبه 8 بهمن1390 بهار| |

 

این مطلب را باز هم نوشتم! اما باز هم باید....

یادم بماند، هر خطایی ، هر اشتباهی ؛هر چند بزرگ ؛ نباید مرا باز دارد از طلب بخشش !

یادم باشد حتی اگر نبخشد ، متوجه خواهد شد که من، به اشتباهم پی برده ام.

وقتی پشیمانی ام را ببیند ، قلبش کمی ؛ هر چند ناچیز؛ آرام میگیرد.

 

--------------------------------------------------------------------

قلبت !!!!

هر چیزی که در دستانت است ، همان اندازه است که در قلبت!

امکان ندارد بیشتر یا کمتر.

پس سعی کن قلبت را بگشایی!

 

----------------------------------------------------------------------

بی نیازی مطلق از آن کسیست، که به آنچه نزد خدا مقرر شده اطمینان داشته باشد.۱

 


۱ـ حدیثی از حضرت امام رضا علیه السلام.

 

 

 

 

 

یا کافی

 

دوشنبه 3 بهمن1390 بهار| |

 

تعریفت از زندگی چیه؟

دیشب داشتم به بچه های اینجا نگاه میکردم و به خودم !!! تعدادی دختر کج و کوله که موهاشون داره

سفید میشه و به قول یکی از بچه ها تو یه جایی مث صومعه زندگی میکنن! نماز میخونن، درس میخونن

دعا میخونن، سرودهای اسلامی گوش میکنن، آخر خلافشون هم از صدقه سر رباب دیدن کارتون پسر

شجاعه!!!!!

از ۲۳ داریم تا ........

تو سنینی که باید اوج شادی و تر و تازگی یه دختر باشه!

یه حساب سر انگشتی بکن: از شونزده هیفده ، که استرس کنکور شروع میشه، بعدش میری دانشگاه!

بعدش دوباره دانشگاه بعدش بازم دانشگاه بعدش سر کار ......

بعضیاشون حتی بلد نیستن یه نیمروی ساده درست کنن!!!

میگی داری واسه چی زندگی میکنی؟؟؟ واسه گرفتن مدرک؟واسه کار کردن؟واسه پول در آوردن؟وقتی

بعد از هفتاد هشتاد سال رفتی اون ور، بپرسن ازت چیکار کردی ؛ واقعا چی میگی؟میگی آپولو هوا

کردم؟میگی دانشمند بودم ؟ مخترع بودم؟ ......

واقعا تو خلق شدی که دانشمند و مخترع باشی؟تو خلق شدی که تو سر همه ی زندگیت بزنی تا

دکترات و بگیری؟ تو خلق شدی واسه چی؟؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

- تا حالا شده هوس کنی یه پک بزنی به سیگار و با مکث دود تو ریه هات و بدی بیرون؟نمیدونم چرا

  سیگار ، بعضی مواقع ، اینقدر جذاب و آرامش بخشه!تنها مشکلی که هست ، اون فسقلیه! وگرنه

  با این یه حس ، اصلا مبارزه نمیکردم!

 

 

یا شریف

یکشنبه 25 دی1390 بهار| |

 

خب! الحمدلله دومیشم بخیر گذشت! سخت ترینش بود! بقیشم خدا بخیر کنه!

دیروز یه روز به یاد موندنی بود! استرس امتحان موجب شد که.....

چی شده که من اینقدر استرسی شدم؟من قبلا امتحانمم خراب میکردم ککم نمیگزید !!!! حالا اما!!!

دو روزه عین خوره افتادی به جونم!!!!!!

دیشب مستاصل شدم! زدم زیر گریه! دلم میخواست از تو فکرم بگیرمت بندازمت بیرون!!!!

دیشب دلم میخواست بزنم تو گوشت!دلم میخواست ..............دلم میخواست................

اصلا احساس دلتنگی برای خونه نمیکردم! فکر میکردم بتونم تا آخر سال دووم بیارم و نرم خونه! امروز که

عزیزترین پیشنهاد داد یه هفته برم پیش مامان.......!

فکرشم روح آدم و تازه میکنه!

قرار شده بود سنگ بشم! دلتنگ هیچ کس نشم! اما این خوشحالی بهم نشون داد که :زرشک!!!!!

انگشتر فیروزه! فک کنم برای ترم دیگه تو انگشتم باشه!علی گرفتش! خیره انشالله!

چند بار بحث "عشق" شده! بچه ها به خنده ی من ؛ به این مضمون؛ با دلخوری نگاه میکنن! دلم

نمیخواد حتی بهش فکر کنم! موضوع خنده داریه ،وقتی طرفت یه موجود غیر الهی باشه!

حرف زدن در مورد مشکلات بچه ها به شدت موجب تخلیه انرژی در من میشه!آدم هر چقدر مستقل و

سرد؛ حتما به یه نفر برای حرف زدن و تعریف کردن و کل کل کردن و .........نیاز داره!

قرآن به شدت انرژی بخشه! نمیذاره کم بیارم!

میتونی تصور کنی: یه نفر باشه که هر کاری که تو میکنی اونم انجام بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟احساس خفگی

میکنی.زیر ذره بینی! و دست از پا خطا کنی .....خدا رحم کنه........

.

.

.

.

این جملات خستگی و آشفتگی رو منعکس میکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش!

 

 

 

یا ملجاء

 

 

سه شنبه 20 دی1390 بهار| |

 

امروز آخرین جلسه کلاس با آقای دکتر بود.

همین باعث شد که من توی این شلوغی و دلواپسی امتحانا مجبور بشم بشینم و ای چند خط رو

بنویسم.

آقای دکتر، تنها استادیه که دلم براش تنگ میشه.برای خودش؟......شاید نه! برای اینکه شاگردش باشم

و شاگردیش و بکنم!!!!

این جمله رو به خودش خواهم گفت! احتمالا روز معلم!

بعضی آدمها وجودشون از یاد نمیره! امروز دلم میخواست از آقای دکتر فیلم بگیرم.دلم برای "یا الله "

گفتنش موقع ورود به کلاس تنگ میشه.

برای نگاههای محجوبش و مهربانی زایدالوصفش با اینکه سنی ازش گذشته و تنها استاد تمام، دانشکده

 است!دلم برای سخت گیریش و نگاه عالمانش تنگ میشه.برای استدلال های بی نقصش.برای تصوری

 که از علم و دنیا و خدا داره.مذهبمون یکی نیست ولی ، من و همیشه تحت تاثیر قرار میده.با مهربونیش

و سخت گیریش.با رفاقتش و نمره هاش که توی لیست نمرات از همه کمتر بودند!!!!

امشب میگفت:دین مثل یک ماشینه برای رفتن در جاده ای که مقصدش خداست! و ما ، ما آدمهای

کوچک!!! سرمون رو گرم کردیم به ماشین ، و از هدف اصلی غافلیم! من در ماشینم قشنگتره! سرعت

ماشین من بیشتره و......

و خیلی حرفای دیگه ، که امیدوارم یادم بمونه! یادم بمونه چطور باید از علمم توی زندگی استفاده کنم!

یادم بمونه.....

آقای دکتر، امیدوارم همیشه مستدام و پایدار باشین.

 

 

 

یا حکیم

 

دوشنبه 12 دی1390 بهار| |

 

دلتنگیهای آدم ، توی شرایط متفاوت و سنین مختلف ، رنگ های جورواجوری میگیرد!

بچگی ها، اگر یک ته تغاری لوس و نور چشمی باشی ؛ که همه ،همّ و غمشان آسودگی تو باشد؛

غصه ی این را می خوری که چرا "علی" به جای چهار بار ، سه بار نبوسیدت ، یا چرا "غلامرضا" وقتی

حرف میزدی ، قربان صدقه قد و بالایت نرفت!!!!

بزرگترها با خواهش و تمنا از تو بوسه میگیرند و تو حتی به خودت زحمت بوسیدن آنها را نمیدهی!

فقط لطف میکنی!!! به آنها اجازه میدهی بوسه ای نثارت کنند!!!!

قلبت را به پنج قسمت مساوی تقسیم میکنی، به همه دنیا با نخوت ، مینگری! هم کلاسی ها و هم

سن و سالهایت از نظر عاطفی اصلا به حساب نمی آیند و حرفی ندارند برای گفتن!

به چشمت همه ی دوستی ها و محبتهای خارج از محدوده خانواده ، مسخره و بی منطق است!!!!!

-----

بزرگتر میشوی!

حالا چند تا موجود قد و نیم قد ، "عمه "صدایت میکنند.قلبت برایشان غنج میرود! با التماس و خواهش ؛

گاهی با غافلگیری و سرزده، گاهی به بهانه ی بازی ، گاهی....می بوسیشان!!!

دیگر بچه های کوچک به چشمت ، موجودات قابل توجهی میرسند!!! اما نه آنقدرها!حالا دیگر قلبت را به

پنج قسمت مساوی تقسیم نمیکنی ،به تعداد اعضای خانواده ، قلب کامل داری! به دیگران اندکی

مهربانتر مینگری.

زندگی شکل جدی تری به خود گرفته است.همه چیزهمچنان بر وفق مراد است و خانواده همچنان در

تکاپوی ساختن آرامترین و مرفه ترین امکانات برای تو!

حالا دلتنگیت شده: خانه و زندگی و دیدن مادر و شاید داشتن.........

اما خودت حس میکنی که دیگران هم  هستند توی دنیا و ممکن است بشود به احساسات آنها ارج نهاد

 وامکان دارد موجودات قابل تاملی باشند!!!

.

.

.

.

.

حالا ! کلا نوع محبتت!  نوع ابراز علاقه ات! نوع تفکرت! زیر و رو شده!

حتی به گربه ی توی سالن هم که نیاز دارد به نوازش احترام میگذاری.به گلها سلام میکنی ! خم

 میشوی؛ توی مسیرت به کلاس ، که با عجله داری طی میکنی ، چون دیرت شده؛ خم میشوی و آن گل

زیبای شکفته را که دارد با ناز ، زیباییش را به رخت میکشد ، در کمال خضوع میبوسی!

برای آن پسر بچه که فال میفروشد گریه میکنی و برای آن پیر مرد که هنوز دارد کار میکند ، غصه همه 

 وجودت را میگیرد!حالا هم دلتنگ میشوی ؛ دلتنگ حضورری که همیشه هست ، دلتنگ خانه! دلتنگ

آنجا که آمدی و یادت نیست! نه دلتنگ نور و حور و سرورش ، تنها و تنها ، دلتنگ یک نگاهش، دلتنگ

قرابتش ، دلتنگ.......

چاره ای برای این دلتنگی نیست! ماندگار است و باید صبر کنی تا......

هنوز هم ، همّ و غم همه اعضای خانواده ، رفاه وآسایش توست اما ....

الان فکر میکنی ، میشود ، آدم به تعداد همه ی آدمهای دنیا! به تعداد همه موجودات توی دنیا! قلب کامل

 داشته باشد.محبت میکنی! میخندی، حتی به سختی،  تا دیگران را شاد کنی!

حالا شاید زندگی ، جدی تر از همیشه باشد اما تو ، مدام ، به هر بهانه ای ، به رویش میخندی و جوری

 برخورد میکنی که خود زندگی هم باورش میشود تو اصلا توی خط نیستی!

به خنده ی آن فروشنده ی جوان شاد میشوی! به احوال پرسی آن کارمند مهربان ، انرژی میگیری.

با فدایت شوم یک آدم آن طرف دنیا زندگی را زیبا تر میبینی و.....

دیگر برای اعضای خانواده ات ، قربان صدقه و بوس و آغوش ، راضی کننده نیست.برای ابراز علاقه جواب

نمیدهد.گاهی مجبور میشوی آن صورتهای کوچک زیبا را توی دستانت بگیری و توی چشمشان زل بزنی

و بدون حرف بگویی چقدددر دوستشان داری!

به سختیها ، میخندی.به آسانی ها شاد میشوی! و زمین ،زیر پایت، رام رام!!!! مشغول چرخیدن است!

همه آدمها را به غایت ، دوست داری ! اما

اما ، تا حالا یاد گرفته ای : به هیچ کس دل نبندی!!!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.۱ـ یک هفته خیلی زیاد است! روز چهارم  پنجم! دلتنگی امان آدم را میبرد! روح آدم کم می آورد!

پ.ن.۲ـ بدجوری هر جا میروم با منی! چرا رهایم نمیکنی؟

پ.ن.۳ـ دردم از یارست و درمان نیز هم!

 

 

 

یا حبیب

 

 

چهارشنبه 7 دی1390 بهار| |

 

الحیاء جمیل!!!!

- یه روز یه کسی به من گفت:

 وقتی به سن من برسی ،حرفایی که الان میزنی برات خنده داره!

اما الان از سن اون موقع اون، گذشتم، و هنوز اون حرفا رو میزنم! بدون اینکه بخندم!

در هر موقعیتی و در هر مرامی و در هر لباسی و در هر سطح آگاهی، و در هر شرایطی ، شرم ، چیز

خوبیه.اگه هر کسی بخواد در مورد هر چیزی که میدونه حرف بزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باید گوشها رو تعطیل

کرد! 

- تصور کن ، اونقدر غافلگیر و عصبانی بشی ، که به جای "بی مبالات"؛ بنویسی :"بی مباحات" و

ساعتها با خودت درگیر باشی که: من یه چیز اشتباهی گفتم!!!! اما چی؟؟؟؟؟

- هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد! من نباید با خواهرم عین یه ارباب رجوع حرف بزنم؛ تو نباید با

داداشت عین دخترت حرف بزنی! اون نباید با........

- توی دانشگاه راه میری، تصور میکنی یه نفر داره پشت سرت میدوه و صدا میزنه: آجی!

تصورش بهت، آرامش میده! اگه خودش باشه!!!!!!!!

-تفاوت محرم و نامحرم، حرمتشونه که باید رعایت کنی! این یک اصل بسیار ساده است!

 

 

 

بعون الله الملک الاعلی!

سه شنبه 6 دی1390 بهار| |

 

خوردن گندم ، هیچ فایده ای هم که نداشته باشد ،

یک مزیت دارد!

حداقلش اینست که تو میفهمی "آدمی"!

 

--------------------------------------------------------------------

هه!

فکرش را هم نکن!

تو گندم نخوردی!

چون نمیتوانستی!

چون آدم نبودی!

----------------------------------------------------------------------------

دست انداختن حوایی که حواست !

برایت فایده ای ندارد!

هنوز هم

آدم نیستی!!!!

 

 

 

 

 

یا حبیب

پنجشنبه 1 دی1390 بهار| |

 

یلداتون مبارک.

توی خوابگاه ، یلدا یه بهانست واسه جشن گرفتن! هنودونه ، و هر چی که بتونه به میز یه رنگ و روی

جدید بده .امسال ژله ام داشتیم ! شب خوبی بود.بعد از دقیقا دو هفته استرس پروژه دکترجان!

امروز اولین روزی بود که دکتر به من زنگ نزد .الحمدلله رب العالمین! دیشب فایلهای نهایی رو واسش

فرستادم.

----------------------------------------------------------------------------------------

"برای چیزی که دوست داری باید تلاش کنی"

از اون جمله ها بود ، که شاید بارها و بارها شنیدم ، اما باز هم ، درگیرش شدم.

امروز بعد از دو هفته روز نسبتا آرومی بود. تمام وقتم و با بچه ها گذروندم چون این دو هفته ، خیلی

باهام همکاری کردن! مدام میپرسیدن:کارت کی تموم میشه ، باز بشینیم دور هم بخندیم؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

مرا هزار امید است و آن هزار تویی...

 

 

 

یا رئوف

چهارشنبه 30 آذر1390 بهار| |

 

"سلام استاد، وقتتون بخیر! فضای سبزی که توی اتاقتون مشاهده میکنید امروز زیر پای حقیر سبز شد،

۱۱ و نیم تا ۱ منتظرتون بودم تشریف نیاوردید، پیروز و مستدام باشید"

این ، عین مسیجیه که برای استاد فرستادم، بلافاصله تماس گرفت و گفت: من کلاسم تا ۱ و ۱۰ دقیقه

طول کشید.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز عصر و فردا صبح ، استاد جان من و نخواهد دید! چون معذرت خواهی نکرد!

میدونه که بدون من نمیتونه این مقاله رو بنویسه  و اصلا حواسش نیست که سر وقتی که میگه! توی

اتاقش باشه!

- فقط من میتونم اینجوری باشم.حوصله ی فلانی و فلانی و اصلا ندارم! مخصوصا فلانی!!!!!!!!!!!!!!

  راستش و بخواهید بدم میاد که وقتم و باهاش بگذرونم!و اون فکر میکنه که من خیلی دوسش دارم!!!!

 منافق نیستم، بهش ضرر نمیزنم و از فکری که داره ضرر نخواهد کرد! تا آخر عمر هم پشتش و خالی

 میکنم؛ اما چون آدم با نزاکتی نیست ، اصلا دوسش ندارم!!!!!!!!

فقط من میتونم اینجوری باشم! احساساتم و کتمان کنم! به کسی که عاشقشم القا کنم که ازش

متنفرم ، و کسی که ازش خوشم نمیاد ، فکر کنه دیگه بهتر از اون دوست ندارم تو دنیا!هه!

وقتی یه بار قلبت و بذاری زیر پات ، دیگه کارات رنگ قلبت و نمیگیره!

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

یک عالمه نظر تایید شده دارم! هیچکدوم و تایید نکردم چون باید به تک تکشون جواب بدم.نذارید پای بی

توجهیم.به خدا سرم خیلی شلوغه.

 

 

یا رحیم

شنبه 26 آذر1390 بهار| |